تبليغاتX
نانوشته ها

نانوشته ها

گردآوری و ارسال اشعار و مطالب زیبا از بزرگان و آنان که دستی بر قلم دارند

او رفته

 

دست در دستانش....

ساعتها..........

چه زود گذ شت !

او رفته

من مانده ام  و

یک نیمکت خالی

+ نوشته شده در  91/02/25ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط دیبا  | 

مادر

 

مادرم وقتی مرا به دنیا آورد اذان می گفتند اذان صبح

مادرم مرا در خانه به دنیا آورد بدون کمک هیچ کس

من با سر به این دنیا نیامدم مادرم می گفت

آرام پا به زمین گذاشتم 

و هنوز آرام آرام بر زمین قدم می زنم تا برسم به آخر دنیا

مادرم هنوز تنهاست

و ناله هایش را هنوز کسی نمی شنود

مادرم هنوز هم می زاید

اول من بعد برادرانم بعد زندگی بعد مهر بعد عاطفه بعد محبت بعد عشق بعد بعد بعد بعد..................

او زن است و زاینده

او هنوز می زاید اما تنهاست

مادر

دوستت دارم و عاشق نگاه تنهای تو ام

+ نوشته شده در  91/02/25ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط دیبا  | 

مادرم

 

چه خوب نیست که کسی تو را انتخاب نکند

 
همیشه چشم به راه کسی داری که ...


کسی نیست که جواب انتظار تو را بدهد

این خوب نیست


چشم به راهی خوب نیست اما ....

مادرم به من یاد داده که :


می آید اما به وقتش !

 

سالهاست هنوز وقتش نرسیده

 

+ نوشته شده در  91/02/25ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط دیبا  | 

سال اژدها

سلام

میدونید که امسال سال اژدهاست

سالیه که برای همه بندگان خدا خوش یمنی و شادی و بخت و شانسه

برای شما چه جور سالیه؟

این داستان عیدی امسال من به شما

پرواز

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .

 پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .

انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد .

چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .

 درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد .

 انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد

و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود

و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .


آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

 " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟

 زمين و آسمان هر دو براي تو بود .

اما تو آسمان را نديدي .

راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟

" انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد .

آنوقت رو به خدا کرد و گريست 

 

+ نوشته شده در  91/01/29ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط دیبا  | 

آسم

سلام

آسم یه بیماری بی علائم و ساکت و خانمان براندازه وقتی فقط ۱۸ سال داشتم دچارش شدم

و الان مدت ۱۰ ساله که همراه و همدم منه و در هر زمان که بتونه برای نابودی من اقدام میکنه

چند شب پیش ناگهان بهم حمله کرد و نزدیک به ۳ ساعت منو با مرگ به جدال انداخت

و بالاخره پزشکان با ضرب و زور دارو نجاتم دادند .

واقعا آمادگی مردن و حساب کتاب و سوال جواب نداشتم

خیلی دیگه تو این دنیا کاردارم

هنوز خیلی جوونم ......... حیفه بمیرم  کلی کار دارم کارهای نیمه تموم

خدا رو شکر که زنده ام و بازم نفس های نصف و نیمه می کشم و میتونم کنار عزیزانم باشم

خدا راشکر


برچسب‌ها: آسم
+ نوشته شده در  90/12/14ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط دیبا  | 

ازدواج

در مورد ازدواج و آداب و رسوم اون چی میدونید ؟؟؟؟؟؟؟/

به ادامه مطلب سری بزنید حتما خوشتون میاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/11/13ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط دیبا  | 

جملات کوتاه و خواندنی جی پی‌ واسوانی‌

 
وقتی خداوند در این نزدیکی است چرا دچار ترس می شوی ؟

 

دست نیافتنی ترین چیز در دنیا زمانیست که از دست رفته است . 


 
خود بگو خدا با من است و همه چیز در دست اوست این جملات توفان را آرام می سازد .

و آن چیزی خواهی شد که به آن می اندیشی و عمل میکنی .
 
 
زندگی هدیه خداوند به ماست و ” شیوه زندگی ” ما ، هدیه ما به خداوند .

 

متن کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/11/03ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط دیبا  | 

دوستت دارم

 صدای قلبمو میشنوی

نه؟

اگه می شنیدی .......

+ نوشته شده در  90/11/03ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط دیبا  | 

استعفا


استعفا
  
 
بدینوسیله
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
 و مسئولیت های یک کودک هشت ساله را
 قبول می کنم!
 
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
 و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است...
 
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
 چون می توانم آن را بخورم...
 
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
و با دوستانم بستنی بخورم
 
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم
 
می خواهم به گذشته برگردم،
 وقتی همه چیز ساده بود،
 
 وقتی داشتم رنگها را،
 جدول ضرب را
و شعرهای کودکانه را
 یاد میگرفتم...
 
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم
 
می خواهم ایمان داشته باشم که هرچیزی ممکن است
 و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم...
 
 
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدرزیباست
و همه راستگو و خوب هستند...
 
 نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
 خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
 
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم...
 
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
 
 به یک کلمه محبت آمیز، 
 به عدالت،
 به صلح،
 به فرشتگان،
 به باران،
 و به . . .
 
این دسته چک من،
 کلید ماشین،
 کارت اعتباری
 و بقیه مدارک،
 مال شما!
 
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم !

(سانتیا سالگا)
 
+ نوشته شده در  90/11/03ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط دیبا  | 

آبگوشت

 

چرا آبگوشت در رستورانهای تهران جزء منوی غذا نیست؟

متن کامل در ادامه  مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/10ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط دیبا  | 

مسیحیان عزیز ! کریسمس مبارک

 

کریسمس مبارک

beautiful_animations-iranto

+ نوشته شده در  90/10/10ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط دیبا  | 

خانه تکانی دل

+ نوشته شده در  90/10/10ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط دیبا  | 

نخند

بیائیم نخندیم . . .

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب

نخند

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

نخند

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

نخند

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.

نخند

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس ،

به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،

نخند

نخند ، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند

آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بارمی برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جارمی زنند

سرما و گرما می کشند،

وگاهی خجالت هم می کشند،.......خیلی ساده

+ نوشته شده در  90/10/05ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط دیبا  | 

برای برآورده شدن حاجات

ختم آیه شریفه  فسیکفیکهم الله   برای برآورده شدن  حوائج

از جمله مجربات در بر آورده شدن حوائج و فایق آمدن بر کارهای مهم که بزرگان از اولیاء الله

نوشته اند  ما بدان عمل کرده ایم و اسرار و عجایب شگفت انگیز را مشاهده کرده ایم این است

که :

در ثلث آخر شب وضو بگیری و گوشه ای بروی که کسی تو را نبیند و با حضور قلب و رو به قبله

هزار مرتبه بگویی : فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللّهُ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ( بخشی از آیه ۱۳۷ سوره بقره )

و بعد از هر صد مرتبه که این آیه را می خوانی بگو  اللهُمَّ اِکفِنی حاجَتی   سپس حاجت را

ذکر کن و بعد از ذکر حاجت بگو   اِنَّکَ عَلی کُلِّ شَی ءٍ قَدیرٌ   تا سه شب متوالی این عمل را

انجام بده که تخلف ندارد

+ نوشته شده در  90/10/05ساعت 2:55 قبل از ظهر  توسط دیبا  | 

جالب ترین های سال

- استفاده دانشمندان از کلون‌سازی برای ایجاد سلول‌های بنیادی:

 سال ۲۰۱۱، پژوهشگران موفق به استفاده از شیوه‌ای شدند که

آنها را بسیار نزدیک به کلون کردن انسان می‌کند،

اما کاربرد و هدف آن چیز دیگری است.

 شیوه‌ای که آنها استفاده کردند، انتقال هسته‌های

سلول‌های غیرجنسی یا SCNT نام دارد.

متن کامل در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/02ساعت 8:28 قبل از ظهر  توسط دیبا  | 

کریسمس مبارک

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
+ نوشته شده در  90/10/02ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط دیبا  | 

مهریه - طلاق

 

وقتي دختر و پسر راضي اند بايد برويم سر اصل مطلب و قصه مهريه و ... .
- 3000 سكه تمام بهار آزادي البته طرح قديم !
- حتما شوخي مي فرماييد! پسر من اگه همه دارايي هاي اقوام و فاميل را هم جمع كند نمي تواند اين مهريه نجومي را پرداخت كند .
- شما پدر داماد هستيد و نگران آينده. خب ما هم نگران آينده دخترمان هستيم. تازه نگران نباشيد چون كي مهريه را داده و كي گرفته؟! پس دخترعمويش كه مهريه چيدن سكه از كره زمين تا ماه را در قباله اش نوشتند چه؟


متن کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/02ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط دیبا  | 

گفتگو با خدا

 

Interview with god
گفتگو با خدا

 

I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم 

 

So you would like to Interview me? “God asked”
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

 

If you have the time “I said”
گفتم : اگر وقت داشته باشید 

 متن کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/02ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط دیبا  | 

نقاشی سه بعدی

+ نوشته شده در  90/10/02ساعت 7:51 قبل از ظهر  توسط دیبا  | 

سرماخوردگی،

 

اگر سرما خورده‌اید و گلویتان درد می‌کند و وقت دکتر رفتن ندارید یا اهل دارو و به خصوص آمپول زدن نیستید نگاهی به این مقاله بیندازید.

 

متن کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/02ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط دیبا  |